از خانه بیرون می آیم. در را قفل می کنم و منتظر آسانسور می مانم. درب آسانسور را که باز می کنم، خودم را کنترل می کنم تا جیغ نزنم. غیر از عادت کردن به خالی بودنش، توقع دیدن یک خانم گریان را آن هم این موقع صبح، توی ماه رمضان ندارم. زیر لب سلام می کنم و وارد آسانسور می شوم. در تمام مدت گوشی موبایل دستش
نشسته ای روی مبل و زل زده ای به تلویزیون. نشسته ام روی مبل و زل زده ام به تو. فوتبال می بینی، گه گاه بر می گردی و به من نگاه می کنی، به نکته ای اشاره می کنی، می پرسی فلان چیز را دیدم و یا اینکه شیرین می خندی. عجیب شیرین و به ناگاه تمام قندهای عالم از داشتنت و در کنارت بودن در دلم آب می شود.
نشسته ا
عنوان: احمق! ما مرده ایمنویسنده: رسول یوناننـشر: مشکیتعداد صفحات: 32سال نشر: چاپ اول 1387- چاپ پنجم 1393
مجموعه 27 داستانک یا مینی مال معمولی ِ معمولی و به ندرت جالب از جناب رسول یونان...
- مرد دوست نداشت خانه را ترک کند. اما باید از آن جا می رفت. اهل خانه او را در جعبه ای چوبی گذاشتند و به دو مر
برای اولین بار توی راهرو با هم مواجه می شویم. سریع سلام می کنم و به راهم ادامه می دهم. بدون دقت به چهره اش و بدون هیچ گونه به خاطر سپردن. دیدارهای بعدی هم همین گونه رقم می خورد. سرم پایین است و تند تند از این ور به آن ور می روم و فقط سلام میکنم. همین. یکی دو روز می گذرد. "خسته نباشید" هم کنار سلام
صدای محوی می آمد. صدایی خیلی خیلی محو. صدا کم کم بلند و بلندتر شد. چشم هایم را باز کردم. چند لحظه طول کشید تا یادم بیاید کجا هستم و کی خوابیده ام و حدوداً چه ساعتی باید باشد. دستم خواب رفته بود. غلطی زدم و پتو را روی سرم کشیدم و دوباره چشم هایم را بستم. دوباره همان صدا آمد. همان قدر محو و همان قدر
در من شهر کوچکی وجود دارد. دختری در آن زندگی می کند که بی اندازه پدر و مادر را دوست دارد و به هیچ قیمتی توان آزردنشان را ندارد. دوستی وجود دارد که گاه مهربان است و گاه سرسخت و لجباز. خواهری که خود را مادر می داند. دانشجویی که بخش بزرگی از هدف زندگی را نهفته در درس می بیند. دانشمندی که خفته است و به